نیمه تو
نیمه تو
* اگه بخواهیم حتما می توانیم( به قول یه دوست که می گه never say never ) *
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مادر
والاترین ، آرامش بخش ترین
و مهربان ترین
واژه در تمام واژه های دنیاست

Quick Contact

Add to favorites

About me

بهمن
2
4 سال ندارم
متولد زیباترین ماه هستی
اینترنت
و شبکه
Web design & Pro
اصفهان
کامپیوتر
...


muhammad.ir

My logo

نیمه تو

| دیگر عزیزان |

گنجینه سخن

نابخشوده

غروب سیاه پوش

آزاده و علی

یادداشتهای یک اطلاع رسان

اشک سرد نقره ای

گل دوست پرسپولیس

بهناز

بیتا

کلبه گیتار

لابراتور علوم

نوشته های دختر اردیبهشت

صد سال تنهایی

صبا

سونیا و سارا

seven

ایلیا

آذرخش

|سایتهای مورد علاقه من|

danlod

Takdownload

photo.net

my friends logo

گنجینه سخن
اشک سرد نقره ای

عشق از دوستی پرسید:
تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت : من دیگران را به سلامی
با هم آشنا می کنم تو به
نگاهی.
من به دروغی دیگران را از هم
جدا
می کنم تو با
مرگ.

***********
در بی نهایت تنهایی
و استیصال نبودن کسی
در این ظلمت بی کسی
حتی سفر را خاموشی در کنار نیست
تا شاید
تنهایی را دو تا کنی
و این است معنای حقیقی
تنهایی...


بهمن
بهترین ، زیباترین و قشنگ ترین
ماه دنیا

ماه عشق ، ماه خوبی
ماه زیبایی ، ماه
سفیدی
ماه
من

شنبه 21 مرداد ماه سال 1385
اصل موضوع را فراموش نکن!

مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .

روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .

روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و عذر خواست و گفت : « نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم»

رئیس پرسید : «آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟»

او گفت : «برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.»

 


جمعه 6 مرداد ماه سال 1385
خاطرات دوران سربازی (۲۴)

سلام

پنجشنبه ۵/۵/۸۵ روزی بود که من برای همیشه از ایلام اومدم به اصفهان

بعد از ۳ ماه درگیری بالاخره موفق شدم انتقالی بگیرم

ایلام را با همه خاطرات تلخ و شیرین - زشت و زیبا - خوب و بد ترک کردم

و چه چیزهای خوبی که یاد گرفتم

خاطرات شبهای با بچه ها بودن هیچ وقت یادم نمیره

 

مادرم خیلی خوشحال بود...

 


سه شنبه 3 مرداد ماه سال 1385
خاطرات دوران سربازی (۲۳)

سلام

شاید این آخرین پیام من در ایلام باشه

امروز روزه بزرگی برای من بود

بالاخره موفق شدم بعد از ۳ ماه تسویه کنم

راستی یه کم دیر شد ولی ۱۰ ماه خدمت شدم

به قول بچه ها دو رقمی شدم از آشخوری در اومدم

اگه خدا بخواد فردا می رم اصفهان

بدرود...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34535


عناوین آخرین یادداشت ها

Click here to make Webloger your default homepage
Home | Contact me

I Can Because I Want

Powered by : MGH